به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، زنان با استعانت از حضرت زینب (س) در فراق همسران و پدران و برادران خود، در پشتیبانی از دفاع مقدس حاضر بودند. آنان همیشه پای ثابت حفظ دین و عزت و شرف بودهاند. تاریخ کشور ما پر از حماسه زنانی است که در بحبوحه جنگ دچار سردرگمی و وحشت نشدند و یاد گرفتند چگونه به زندگی ادامه دهند و امیدشان را از دست ندهند. نکته حائز اهمیت در زندگی آنها استقامتی بود که از خود نشان دادند که نباید نامشان در لابهلای حوادث گم شود. متنی که در ادامه میخوانید روایتی است از زندگینامه جانباز دفاع مقدس «محمد سرافزار» که به قلم «بتول جعفرزاده» که پیش از این در کتاب «اینجا خانهاش بود» منتشر شده است.
«آقا سید»
عید آن سال به ما خیلی سخت گذشت. اولین عیدی بود که داشت بی محمد آغاز میشد. خانه را به بهترین نحو مرتب کردم؛ اما نشد خانه بمانم صبح زود لباس نو تن بچهها کردم و به منزل پدرم رفتم. تعدادی از اقوام و آشنایان برای عید دیدنی آمدند. دور هم بودیم. مراسم شاد عید روحیهام را عوض نمیکرد. چرا که مدام چهره مهربان محمد جلوی چشمم ظاهر میشد. هنوز جز عده معدودی از اقوام کسی در جریان اسارت محمد نبود و من به سختی این راز بزرگ را در قلبم مخفی میکردم و دلم نمیخواست در آن ایام شاد، کسی را به خاطر اسارت او محزون کنم.
شب را منزل پدر ماندیم و صبح روز بعد برگشتیم. خانه بوی غم میداد. محمد رفته بود و من چشم بهراه بازگشت او بودم. هیچ چیز و هیچ کس جای خالی او را پر نمیکرد. آخر چرا باید اسیر میشد؟ سعی داشتیم به دوری او عادت کنیم، اما نمیشد تا این که فردی از هلالاحمر به خانه ما آمد و گفت که نامه محمد رسیده. اولین نامهاش را برادرم علی خواند. از من خواسته بود مه مراقب بچهها باشم و تا جایی که میتوانم مقاومت کنم. جواب نامه را نوشتیم و برایش عکس دسته جمعی هم فرستادیم.
از لحظه اسارت محمد، سیما خانم یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون! بعد از مرگ برادرش علی، محمد هم اسیر شده بود جای خالی دو برادر عذابش میداد. برای همین بعد از اسارت محمد اسباب و اثاثیه زندگیشان را جمع کرد و به قزوین رفتند. چهار ماه بعد به دیدن ما آمد. میگفت: چقدر خوب میشد میتونستیم به دیدن محمد بریم. برای اینکه دلداریاش بدهم گفتم: نام اسرا در لیست صلیب سرخ هست. اتفاقی براشون نمیافته. اونا در اردوگاه موصل هستن. حالشون خوبه نگران نباش. هر سه ماه یکبار نامهای محمد به دست ما میرسیددرباره جنگ و انقلاب چیزهای مرموزی مینوشت مثلا: آقا سید چه میکنه؟ در حالی که ما اصلا کسی به نام آقا سید نداشتیم.
در هلالاحمر به ما گفتند: منظور او امام است. مثلا یک بار نوشته بود. دیشب خواب دیدم حیوانات وارد مزرعه شدن. به زمینهای ما که صدمه نزدن؟ برای ما توضیح میدادند منظورش عملیاتی است که چند ماه قبل انجام شده است. وقتی شهر را بمباران میکردند در نامه نوشته بود: مناطق بمباران شده رو اینجا میبینیم. نکنه اتفاقی برای بچههای من افتاده باشه؟ حدس میزدم که در عراق برای تضعیف روحیه اسرا بزرگنمایی کرده. گفتهاند: در بمباران شهرها خانهای سالم باقی نمانده. همه جا با خاک یکسان شده. در حالی که فقط یک نقطه بمباران شده و خسارات زیادی به بار نیامده بود که محمد در اسارت این همه نگران بود. مادرم گفت: در جواب نامه برایش بنویس که همه سالم هستیم؛ و برایش دعا میکنیم.
محمد هم نوشت: سلامتی شما و بچهها باعث قوت قلبم است. خانمهایی که شوهرشان اسیر یا شهید شده بودند درس میخواندند و با کار کردن به نحوی اوقاتشان را پر میکردند. من هم خیلی دلم میخواست سواد داشته باشم. دوستانم که شوهر آنها اسیر یا شهید بودند خیلی به من میگفتند: تو هم مثل ما درس بخون. اما من به فکر بزرک کردن بچهها و خانهداری بودم. فرصت نمیشد مدرسه بروم. مادرم کمک حالم بود به خانه ما سرکشی میکرد. او را در جریان تمام کارهایم قرار میدادم. چند بار پیشنهاد کرد که از بچهها مراقبت کند تا من درس بخوانم؛ اما بچهها به من وابسته بودند و دلم نمیخواست به آنها سخت بگذرد. بیشتر وقتم را صرف آنها میکردم.
خلاصه درس نخواندم؛ اما خانمهایی که شوهرانشان شهید یا اسیر بودند و من با آنها دوست بودم، فوقدیپلم و لیسانس گرفتند و شاغل شدند. بنیاد شهید چند بار از من خواست که اگر مایل باشم میتوانم در جایی کار کنم و شاغل شوم، اما مقدور نشد. خانه ما به خانه پدرم نزدیک بود. گاهی دلم میگرفت پیاده به خانه پدریام میرفتم، کمی مینشستم و برمیگشتم. پدرم همیشه به من میگفت: دخترم اینقدر اندوهگین نباش بلاخره این روزهای سخت تموم میشه. آخر هفته اقوام به خانه پدرم میآمدند و دور هم جمع میشدیم. بیوک آقا شوهر عمهام همیشه میگفت: وقتی من در اردوگاه اسرای عراقی سربازیام رو میگذروندم، دیده بودم ایرانیها با اسرای عراقی بدرفتاری نمیکنن. خوش رفتاری ما با اسرای عراقی صحت داره.
ما به خورد و خوراک اونا اهمیت میدیم. منم حرص میخوردم و میگفتم: رفتار ما با اسرای عراقی خوبه. پس چرا اونا با رزمندگان ما بدرفتاری میکنن؟! چرا خبرهای ضدونقیض به اونا میدن و ناراحتشون میکنن؟ پدرم هم میگفت: دخترم خودت رو ناراحت نکن. ما مسلمان هستیم و بدرفتاری با اسیر به دور از شان یک مسلمان هست اگر ما هم با اسیرهای عراقی بدرفتاری کنیم، اون وقت ما و اونا چه فرقی با هم داریم؟ با این صحبتها سرگرم میشدیم. شب به اتفاق شام را هم خوردیم. بعد از آن با بچهها به خانه بر میگشتم. در تمام آن سالها که همسرم اسیر بود، کفش پاشنه بلند به پا نکردم و لباس رنگ روشن نپوشیدم. سعی داشتم رفتارم باوقار باشد.
همسرم را دوست داشتم مثل بقه زنها. طبیعی بود برایش دلتنگ شوم؛ اما بعضی از همسایهها وقتی به دیدن من میآمدند گریه میکردند. در محله ما به جز محمد اسیر دیگری نبود. عدهای با دیدن من و بچهها درباره اسارت شوهرم با هم نجوا میکردند. گاهی خانه ما میآمدند و به جای دلداری و روحیه دادن، بغض میکردند و من و بچهها را هم به گریه میانداختند. کمکم افسرده شدم. یک روز مادرم گفت: دخترم هر موقع یاد اسارت محمد افتادی، برای پیروزی رزمندگان و سلامتی اونا و بازگشت اسرا دعا کن تو باید قوی باشی تا بتونی از بچههات مراقبت کنی. موقع دلتنگی پدرم همیشه برایم از صبر حضرت زینب (س) میگفت و از ما میخواست صبور باشیم. پنجشنبهها به اتفاق بچهها به خانه عمویم میرفتم.
آخرین روزی که محمد میرفت لیلا خانم همسایهمان از او اجازه گرفت و گفت: هر موقع دلم خواست بچههات رو گردش ببرم؟ شوهرم گفت: ما با شما این حرفها را نداریم آبجی. منم مدام به خانه آنها میرفتم. با خانواده آنها برای گردش رفتیم تا این که خبردار شدم سیما خانم خانهای کوچک خریده. خیلی خوشحال شدم برایش هدیه چشم روشنی خریدم و به قزوین رفتیم. بچهها با دخترعمههایشان بازی میکردند. روی هم رفته برای بالا رفتن روحیه خودم و بچهها خیلی خوب بود. چند روز بعد هم برگشتیم. یک روز برادرم علی خانه ما آمد و گفت: میخوام ازدواج کنم. برایش خاستگاری رفتیم و مراسم ازدواجش رو برگزار کردیم.
علی ازدواج کرد خبر ازدواجش را در نامه برای محمد نوشتیم و بعد هم تصمیم گرفتیم به زندگی محسن سر و سامانی بدهیم. آن زمان محسن تازه در اداره پست استخدام شده بود. به سیما زنگ زدم قضیه را با او در میان گذاشتم. او وقتی فهمی میخواهیم برای محسن زن بگیریم گفت: با صلاحدید خودت دختر مناسبی برای برادرم انتخاب کن. برای پیدا کردن دختر مناسب پرسوجو کردم. یکی از همسایهها چند دختر نشانم داد. یکیشان جور شد. من به خانواده دختر درباره کار و شغل و درآمد محسن گفتم. آنها هم شرایط را پذیرفتند. بعد هم حلقه نامزدی بردیم. آن زمان به خاطر تعداد زیاد شهدا، کسی عروسی نمیگرفت و به فکر شادی و عروسی نبود. ما هم مراسم سادهای برگزار کردیم. عکس دسته جمعی را برای محمد به عراق فرستادیم. او هم در جواب نامه به برادرش تبریک گفت.
قرار شد محسن در خانه پدری با همسرش زندگی کند و من و بچهها خانهای پیدا کنیم به اتفاق محسن برای پیدا کردن خانه به همه جا سر زدیم، اما یا موقعیت خانهها مناسب نبود یا امکانات خوبی برای نگهداری از سه بچه را نداشت. بالاخره محسن گفت: برادرم اسیره، دلم نمیخواد به خاطر راحتی خودم، شما مستاجر بشین. شما خونه پدری ما بمونین. خودم خونهای اجاره میکنم. برای محسن خانه کرایه کردیم. او هم سروسامان گرفت.
یک بار محمد در نامه برای من نوشت: من دست دشمن اسیرم. امکان داره دست دشمن تلف بشم. معلوم نیست چقدر آنجا باشم. تو میتونی ازدواج کنی. بچهها رو به بنیاد شهید یا به عمویشان بده و خودت هم ازدواج کن این قانون خداست و اگه ازدواج کنی کار زشتی هم مرتکب نشدی. وقتی برادرم نامه را برایم خواند. دنیا برایم تیره و تار شد. مشابه همین نامه را برای سیما خانم هم نوشته بود: با گلاب کاری نداشته باشین. اگه خواست اجازه بدین دنبال زندگیش بره. تا حالا بلاتکلیف مونده و این از نظر شرعی درست نیست. اگه دلش خواست به پای من بمونه باز هم کاری باهاش نداشته باشین. من به داداش علی گفتم در جواب نامه برایش بنویس گلاب گفت: من تا آخرین روز عمرم تا لحظهای که زنده هستم تا روز مرگم هم چنان منتظر تو میمونم. بچههام رو در نبود تو به خوبی بزرگ میکنم.
انتهای پیام/ 161
منبع