به گزارش ایرنا از حوزه هنری انقلاب اسلامی جواد خواجویی یکی از آزادگانی است که شامگاه سه شنبه هفتم اسفند در برنامه خنده در اسارت گفت: من جزو آن ۲۳ نفر نوجوانی هستم که اسیر شدیم و رژیم بعث عراق تصمیم گرفته بود ما را به فرانسه بفرستد. به همین دلیل ما اعتصاب غذا کردیم.
وی افزود: در روز دوم اعتصاب، ما را به دفتر فرمانده نظامی عراق که معاون صدام هم بود، بردند. او از ما پرسید «چرا اعتصاب کردید؟» جواب دادیم «شما تبلیغ کردید و گفتید ما یک سری بچه هستیم و ما را به زور به جبهه آوردهاند.» و او که می خواست با ما همدردی کند، پرسید «کدام احمقی گفته که شما بچهاید؟» و از بین ما ابوالفضل که آذری زبان بود، جواب داد «رییس جمهور خودتان!» او بسیار عصبانی شد اما در آن موقعیت هیچ چیزی نمی توانست بگوید.
خواجویی که در سال ۶۱ در عملیات بیت المقدس اسیر و در سوم شهریور ۶۹ آزاد شده، درباره خاطرات آن دوران گفت: درباره اسارت کتاب های بسیاری نوشته شده و فیلمهای زیادی هم ساخته شده است که بیشتر آنها تراژدی(غمنامه) است اما در اسارت نکات طنزی هم وجود داشته که گفتن این نکات هم جالب است.
هم مفقود و جانباز و هم رزمنده و آزاده
سردار غلام عسگر کریمیان اسیر شده در عملیات خیبر سال ۱۳۶۲ گفت: خاطرات من در ۱۵۹ ساعت ضبط و ثبت شده است و قسمتهای طنز آن را محمد محمدی تبار برایتان میگوید. برادران آزاده ما یک قدم از بقیه جلوتر هستند، چون هم مفقودالاثر، هم جانباز، هم رزمنده و در نهایت آزاده هستند. پس باید اینها به صحنه بیایند ولی دستگاههای فرهنگی ما اقدامات زیادی در این باره انجام ندادهاند و من از حوزه هنری برای برگزاری چنین نشستهایی تشکر میکنم.
شما اسیر هستید یا ما؟
وی افزود: دشمن بعثی توانست جسمهای ما را اسیر کند ولی هرگز نتوانست روح ما را به اسارات بگیرد. به خاطر دارم در اردوگاه، افسر استخبارات عراق، کلاهش را از سر برداشت و دو دستی به سرش کوبید و گفت «شما اسیرید؟ والله که ما اسیریم، نه شما» و وقت آزادی ما، ماموران و سربازان و درجهداران اردوگاههای عراقی خیلی خوشحال بودند و شادی میکردند. وقتی دلیل را می پرسیدیم، جواب میدادند «ما داریم از دست شما راحت میشویم».
قشنگترین خوش آمدگویی
رضا رحمانی اسیر شده در تیر ۱۳۶۷ گفت: من اول شهریور یعنی دو روز بعد از آتش بس همراه ۷۵۰ نفر دیگر اسیر شدم. ما را به پادگان الرشید بغداد بردند و روز آزاد شدنم در روستایمان همه، نوشتههای بلند بالایی زده بودند. در بین این همه تبریک، یکی از دوستان پدرم، یک پارچه سر در دهات زده بود که روی آن به ترکی فقط نوشته بود، «اسیر، خوش آمد!» و این قشنگ ترین خوش آمدی بود که به من گفته شد.
اسکندر و نذر سیگار
رحمانی افزود: در دوران اسارت، یک اسکندر نامی داشتیم که سیگاری نبود ولی همه ما سهمیه سیگار داشتیم. اسکندر سهم سیگارش را به کسی نمیداد و نگه می داشت. یک روز دیدیم که دارد در محوطه اردوگاه پابرهنه راه میرود. رفتم سراغش و پرسیدم «اسکندر! چرا پابرهنه هستی؟» جواب داد فردا اربعین است و نذر دارم. فردا که شد، به همه سیگاریهای اردوگاه، یک نخ سیگار داد و نذرش را ادا کرد.
وی ادامه داد: مدتی گذشت دوباره او را دیدم که پابرهنه در حال راه رفتن است. گفتم حتما نذر دارد و خواستم بروم از او سیگار بگیرم. پیش اسکندر رفتم و گفتم «اسکندر! چه شده؟ دوباره نذر داری که پابرهنهای؟» گفت «نه، دمپاییام را دزدیدهاند»!
سرباز جمعه و جناب شلغم
ابوالقاسم افخمی اسیر شده در عملیات والفجر مقدماتی یک در سال ۱۳۶۱ گفت: ما اکثر خاطراتی که اینجا به آن طنز میگفتیم، آنجا حقیقتا طنز نبود. بلکه تراژدی(غمنامه) بود. من ۱۶ ساله بودم که اسیر شدم. وقتی در اردوگاه موصل بزرگ بودم، یک سرباز عراقی به اسم جمعه که بسیار شکنجهگر و بیرحم بود، آنجا حضور داشت.
وی افزود: از بین ما یک شیر پاک خوردهای بود که موقع معرفی خودش، گفته بود اسمش شلغم، اسم پدرش چغندر و اسم پدربزرگش زردک است و این سرباز آمد و پشت سرهم اسمهای شلغم و چغندر و زردک را ردیف کرد و پرسید این چه کسی است و هیچ کس پاسخگو نبود. این فضا و این اسم باعث خنده همه ما شده بود و بالاخره کمی که گذشت، جمعه فهمید که سرِ کار بوده است و بسیار خشمگین شد.
باور کن عربی بلد نیستم
افخمی گفت: ما در اردوگاه رمادی بودیم. یک سرباز عراقی به اسم رحیم آنجا بود که فارسی بلد بود و همیشه به من میگفت تو که چند زبان بلد هستی، حتما عربی هم بلدی و در خیلی از موارد تلاش کرد که دست مرا رو کند و من مدام او را سر کار میگذاشتم و او همه مدتی که آنجا بودم، نتوانست مچم را بگیرد ولی وقتی قرار شد ما به اردوگاه تکریت برویم و من مطمئن شدم که دیگر دست رحیم به من نمیرسد، سوار اتوبوس که شدم، سرم را از شیشه اتوبوس بیرون آوردم و به زبان عربی هر چه لایق رحیم بود به او گفتم!
جیب های خالی
داود حسینپور که شهریور ۱۳۶۹ از چنگال رژیم بعث آزاد شده، گفت: بیشتر کتاب خاطرات آزادگان بسیار جدی است و در نگارش اتفاقاتی که در روزمره اسارت اتفاق افتاده، پرده پوشی شده اما این طور نبود که ما در اسارت فقط شکنجه شویم یا فقط به دنبال نماز شب و دعا و عزاداری باشیم.
وی با بیان اینکه در میان مفقود الاثرها بوده است و هیچ وقت صلیب سرخ از آنها بازدید نکرد، بیان کرد: بعد از اینکه اسیر شدیم ما را به بعقوبه، اردوگاه ۱۸ بردند که در آنجا دو سوله با حدود چهار هزار اسیر وجود داشت. ما را با لگد به داخل یکی از این سولهها پرت کردندکه کمی بعد متوجه شدم افراد بسیاری از لشکر ما آنجا هستند.
حسین پور ادامه داد: یک آیفای قدیمی بود که با آن برایمان صمون؛ یعنی نان عراقی میآوردند، آنجا غذایی وجود نداشت. این نانها هم صبحانه و هم ناهار و شام ما محسوب میشد و وقتی آیفا میآمد، بچههای اردوگاه آنقدر گرسنه بودند که به سمت در هجوم میبردند و عراقیها مجبور میشدند به آنها تیراندازی کنند.
وی افزود: بالای در، یک سری ایرانیت بود که ما قسمتی از آن را شکستیم و نانها را از همان سوراخ و شکستگی برای ما پرت میکردند. ما برای زنده ماندن مجبور بودیم نانها را در هوا بگیریم تا زنده بمانیم. قد من بلند بود و میپریدم و دو نان میگرفتم. در این بین یکی از اسرا، قدش از من کمی بلندتر بود. او نمی پرید و فقط دستش را دراز میکرد و نانها را در جیبها ولباسش میگذاشت. وقتی دیدم نمیتوانم نان به دست بیاورم، نانها را از جیبهای بغل او درآوردم. به گمانم پنج تا ۶ نان از جیب او برداشتم و در جیبهایم گذاشتم ولی وقتی برگشتم عقب و جیبهایم را نگاه کردم، دیدم نانها نیست و فهمیدم که یکی دیگر هم نانهای مرا زده است!
دندان پزشک اختصاصی اردوگاه
حسینپور گفت: در اسارت یک اکبر نقاش داشتیم که از دندان درد ناله میکرد. من گفتم «نگران نباش! عمو سعید هست.» عمو سعید شخصی بود که سیم خاردار را شبیه سوزن کرده و شمع را روی آن گذاشته بود و دنداندرد اسیران را درمان می کرد. اکبر نقاش را پیش او بردیم و دست و پایش را گرفتیم که تکان نخورد.
وی افزود: عمو سعید سنجاق را داغ کرد و تا آمد آن را روی دندان اکبر بگذارد، اکبر شروع کرد به جیغ و داد و چون دست و پایش را هم گرفته بودیم، نمی توانست تکان بخورد. به او گفتیم «چرا اینقدر شلوغ میکنی؟ مگر نمیخواهی دندانت خوب شود.» گفت «آقا! شما که میخواهید دندانم را درست کنید، حداقل قبلش بپرسید کدام دندان من درد میکند!» و ما متوجه شدیم که داشتیم دندان سالم را درمان میکردیم!
صدایت میزنند، جواب بده!
محمد محمدی تبار اسیر شده در عملیات خیبر سال ۱۳۶۲ گفت: وقتی که اسیر شدیم در بصره بودیم. در ساختمان وزارت دفاع عراق وقت چک کردن اسامی، نوبت به ما که رسید، گفتند اسم شما از این به بعد شامل اسم خودتان، اسم پدر و اسم پدربزرگتان است.
وی ادامه داد: من به فکر فرو رفتم که خدایا ما دیگر اسیر شدیم و خانوادهمان را نمیبینیم. غم، مرا فرا گرفته بود و با خودم میگفتم پدرم می گفت که به جبهه نرو و من حرفش را گوش ندادم! یکدفعه شنیدم سرباز عراقی مدام با صدای بلند میگوید، محمد، محمدعلی، جعفر. من هم گفتم چرا هیچکس جوابش را نمی دهد، جواب بده، الان پدرت را درمی آوردند.
در همین فکرها بودم که یکدفعه گفتم که محمد که منم، محمد علی که اسم پدر من است و جعفر که پدربزرگم، یکدفعه از جا پریدم و گفتم، نعم، نعم. سرباز که از صدا زدن مداوم من عصبانی بود، مرا که دید، گفت جلو بروم و چند نفر دیگر از سربازهای عراقی را هم صدا زد و من را کلی کتک زدند.
برنامه خنده در اسارت از مجموعه برنامههای روایت پنهان به همت دفتر هنر و ادبیات اسارت حوزه هنری در سالن صفارزاده حوزه هنری برگزار شد. حوزه هنری نهادی است که تاریخچه و سرگذشتی به بلندای انقلاب اسلامی دارد. جمعی از نویسندگان، شاعران و هنرمندان، هسته اولیه نهادی هنری و انقلابی را به نام حوزه هنر و اندیشه اسلامی بنا نهادند که رهبر معظم انقلاب لقب امید هنر انقلاب را به حوزه هنری بخشیدند و پس از آن بود که رفتهرفته این مجموعه بزرگ هنری امروز با نام حوزه هنری انقلاب اسلامی شناخته میشود.
منبع