انتظاری طولانی برای آزادی اسرا

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، زنان با استعانت از حضرت زینب (س) در فراق همسران و پدران و برادران خود، در پشتیبانی از دفاع مقدس حاضر بودند. آنان همیشه پای ثابت حفظ دین و عزت و شرف بوده‌اند. تاریخ کشور ما پر از حماسه زنانی است که در بحبوحه جنگ دچار سردرگمی و وحشت نشدند و یاد گرفتند چگونه به زندگی ادامه دهند و امیدشان را از دست ندهند. نکته حائز اهمیت در زندگی آنها استقامتی بود که از خود نشان دادند که نباید نامشان در لابه‌لای حوادث گم شود. متنی که در ادامه می‌خوانید روایتی است از زندگینامه جانباز دفاع مقدس «محمد سرافزار» که به قلم «بتول جعفرزاده» که پیش از این در کتاب «اینجا خانه‌اش بود» منتشر شده است. 

انتظاری طولانی برای آزادی اسرا

بمباران 

برای خواندن نماز به مسجد می‌رفتم. مدام در تشییع شهدا، راهپیمایی‌ها و مراسم‌هایی که در خانه اقوام برگزار می‌شد، شرکت می‌کردم. بچه‌ها هم در خانه می‌ماندند. یک روز پدرم به خانه آمد و گفت: کار‌های داخل و بیرون خانه به عهده توئه؛ بهتر رضا پیش شما باشه و کمکت کنه. برادرم به خانه ما آمد. در کار‌ها کمکمان می‌کرد. همدم ما بود. رضا مدام به من و بچه‌ها دلداری می‌داد. خدا کریمه محمد آقا برای دفاع از دین و اسلام رفته. شما بچه‌های شجاعی هستین. با دوری پدرتان کنار میاین. وقتی من خانه نبودم هوای بچه‌ها را داشت. 

انصافا بچه‌ها هم احترام زیادی براش قائل بودند. غروب‌ها به اتفاق به پارک می‌رفتیم تا حوصله بچه‌ها سر نرود. رضا خرید‌های خانه را انجام می‌داد. با مقوا و کاغذ و خودکار برای بچه‌ها تلویزیون کاغذی درست می‌کرد. با وسایل بلااستفاده وسایل مفید می‌ساخت. ظروف پلاستیکی را می‌برید و روی آن را با کاغذ زرداری می‌پوشاند و جامدادی درست می‌کرد. درسش را هم می‌خواند و اوقات فراغت خودش را با بچه‌ها می‌گذراند.

رضا آبگوشت و آش دوست داشت و من هم برایش می‌پختم. با صدای خوبی که داشت موقع دلتنگی برای امام حسین (ع) نوحه می‌خواند سخنرانی‌های حضرت امام (ره) را حفظ کرده بود موقعی که خانه نبودیم آنها را بلند بلند می‌خواند. من دو کاست برای او ضبط کرده بودم تا موقع دلتنگی گوش دهم. مدام پیگیر اخبار بود. وقتی رزمندگان را در تلویزیون می‌دید می‌گفت: منم دلم می‌خواد به جبهه برم و به رزمندگان ملحق بشم. با دیدن جانبازان آرزو می‌کرد به جنگ برود و برای سربلندی کشورش تا پای جان ایستادگی کند. اواخر هفته پدرم به دیدن ما می‌آمد. ما را به خانه‌اش می‌برد. بعد از شام برمی‌گشتیم.

دختر‌ها در یکی از مدارس بنیادشهید درس می‌خواندند. آنجا از اسارت پدر بچه‌ها خبردار بودند. خانم یزدان‌فر، محجبه و هم‌ولایتی پدرم، معلم مریم و حدیث بود. هوای بچه‌ها را داشت و آنها هم خیلی خوب درس می‌خواندند. من هم مثل محمد اسیر بودم. سوار سرویس می‌شدم، آنها را به مدرسه می‌بردم. مدام نمرات بچه‌ها را کنترل می‌کردم. لوازم‌التحریر و هر چه نیاز داشتند برایشان مهیا می‌کردم. مراد هم فقط شلوغ می‌کرد. زمین می‌خورد پیشانی‌اش پاره می‌شد یا زمین می‌خورد پایش زخمی می‌شد. 

یک روز برای ملاقات یکی از همسایه‌ها به بیمارستان رفته بودم وقتی برگشتم مریم سفره غذا رو پهن کرده بود. مراد دوید ناخواسته پایش سر خورد و به کاسه آش برخورد کرد، همان دم افتاد و شکمش سوخت. دختر‌ها به خانه پدرم رفتند و به اتفاق زن‌عمویم او را بیمارستان بردیم. به شدت سوخته بود. من باید کنار او می‌ماندم تا خوب شود؛ اما وضعیت جنگ و بیمارستان و گریه‌های مراد اوضاع را سخت کرده بود. تا می‌خواستند به مراد آمپول تزریق کنند وضعیت قرمز می‌شد چراغ‌ها را خاموش می‌کردند و ما به حیاط می‌رفتیم آمپول تزریق نمی‌شد.

شب می‌خواستند پانسمان مراد را عوض کنند وضعیت قرمز می‌شد. در آن گیرودار بدن بچه به شدت عفونت کرد چند بار از بنیاد شهید به دیدنش آمدند. به دکتر‌ها گفتند: تلاش کنین این بچه زود خوب بشه. با کمک کادر درمان بهبودی نسبی حاصل شد مراد را به خانه بردیم. مادرم برای مراقبت از بچه به منزل ما می‌ماند. یک ماه تمام با دارو‌های خانگی زخم مراد را شست. مواد ضدعفونی کننده را در لگن می‌ریخت و مراد را داخل آن می‌نشاند پوست‌های او نرم نمی‌شدند و آنها را با پنبه جدا می‌کرد. در حین کار مرا به اتاق دیگری می‌فرستاد تا شاهد درد کشیدن مراد نباشم و او راحت پانسمانش را عوض کن. خلاصه پسرم کاملآ خوب شد. دکتر گفته بود ماه بعد بچه را بیاورید ببینم. وقتی مراد را بردیم، دکتر اصلا باور نمی‌کرد، به این سرعت، بهبود یافته باشد. 

مراد حالش خوب شد؛ اما مدتی بعد موقع بازی افتاد و کتفش شکست. خانه ما بلبشو شد صبح او را نزد شکسته بند بردیم. گفت: معالجه دست بچه از عهده من برنمیاد استخوان دستش آسیب جدی دیده. ببرینش بیمارستان. مادرم گفت: شکسته‌بند نتونسته کاری کنه باید ببریمش دکتر. با تشخیص دکتر دست مراد را عمل کردند. یک هفته کنار بچه در بیمارستان ماندم. دختر‌ها خانه پدرم بودند. دستش را گچ گرفتند. یک روز هم زمین خورد صورتش کبود شد. در آن حین محمد هم از عراق نامه نوشت عکس بچه‌ها را برایم بفرستید. عکس مراد را با کتف شکسته و صورت کبود نفرستادیم که ناراحت نشود. در نامه نوشته بود: عکس رو دیدم. چرا مراد بین شما نبود.

نکنه اتفاقی براشون افتاده؟ پدرم هم نوشته بود: زخم‌و‌زیلی شده ترسیدیم نگران بشی. حال مراد خوبه. اما محمد در نامه می‌نوشت: اگر حال او خوب است چرا عکسش را نمی‌فرستید. چرا مدام خواب مراد را می‌بینم؟ به محض این که کمی جای جراحت‌ها در سروصورت او خوب شد، عکسش را فرستادیم. محمد هم نوشت: خدا رو شکر بچه سالمه. حالا دیگه خیالم راحت شد. آن روز‌ها اخبار جنگ را مدام تعقیب می‌کردیم. به اخبار زیاد گوش می‌دادیم تا بدانیم جنگ کی تمام می‌شود تا اسرا برگردند. از پایان جنگ و بازگشت اسرا چیزی نمی‌دانستیم. در حقیقت هیچ خبری از پایان جنگ و آزادی اسرا نبود.

با اسارت او متوجه شده بودم در کنار او چقدر در رفاه و راحتی بوده‌ایم بدون او، زندگی برایم سخت شده بود من هم کار‌های بیرون را انجام می‌دادم و هم کار‌های خانه. مدام به فکر بچه‌ها بودم سعی داشتم مایحتاج آنها را تهیه کنم تا کم و کسری در نبود پدرشان نداشته باشند. بچه‌ها کوچک بودند و رضا هم دانشگاه می‌رفت. خودم کپسول‌های خالی گاز را تا سر کوچه می‌بردم. ماشین حمل کپسول‌ها می‌آمد و آنها را تعویض می‌کردم. آوردن کپسول پر به داخل حیاط سخت بود. به هر زحمتی که بود آنها را می‌آوردم. گاهی به کسی پول می‌دادم تا آنها را برایم پر کند و بیاورد. وقتی محمد اسیر نبود ما اصلآ قناعت نمی‌کردیم. ارزان و گران بودن وسیله مهم نبود. هر چه بچه‌ها دوست داشتند می‌خریدم.

بعد از اسارت او هم اصلا قناعت نمی‌کردیم. دلم می‌خواست در نبود محمد به بچه‌ها سخت نگذرد. پدرم یک روز گفت: اگه قناعت نکنی زندگی برات سخت می‌شه. بهتره پس‌انداز هم بکنین. برای این که به بچه‌ها سخت نگذرد گاهی در خانه گلدوزی می‌کردم. معمولا هر چی لازم داشتند برایشان تهیه می‌کردم. هر موقع به تشییع شهدا یا انجام کار‌ها بیرون از خانه بودم، مریم تا برگشتن من کار‌های خانه را انجام می‌داد. غذا را هم می‌پخت. یک روز هویچ و جو را با هم داخل قابلمه ریخته و برای ناهار سوپ آماده کرده بود. پدرم منزل ما بود. 

مریم گفت: آقاجان با بغضی توی گلو گفت: طفلک از حالا خانه‌داری می‌کنه. لابد احساس کرده در این شرایط باید به مادرش کمک کنه. مریم از همان ابتدا دختر پر سروصدایی بود و مانند مادربزرگم صورتی گرد و قدی بلند داشت؛ اما حدیث لاغر و قدکوتاه بود. زمستان بود و هوا سرد! سقف چوبی خانه از چند جا چکه کرده، خانه پر از آب شده بود. من هم همه چیز را در راهرو پهن کرده بودم تا خشک شوند. از بنیاد شهید برای سرکشی به خانه ما آمدند. وقتی اوضاع خانه را دیدند فوری دستور تهیه موکت و تعمیر سقف را دادند. چند روز بعد از فروشگاه برای خانه موکت و فرش خریدم. از مدت‌ها قبل برای خرید زمین ثبت‌نام کرده بودیم. گاه برای تکمیل پرونده به بنیاد شهید می‌رفتم. در نهایت زمین را تحویل گرفتیم. پدرم گفت: زمین را بفروشیم. اما من قبول نکردم. خواهرشوهرم گفت: وام بگیریم زمین رو بسازیم.

اما من گفتم: باید محمد خودش بیاد و با طرح و نقشه و خواست خودش اونجا رو بسازه. خلاصه دور زمین حصار کشیدیم و در کوچکی برای آن گذاشتیم. همان‌طور ماند. گاهی بعد از این که بچه‌ها به مدرسه می‌رفتند به زمین سر می‌زدم و با خودم می‌گفتم: خدایا اون روز رو می‌بینم که اینجا خونه ساختیم و با محمد و بچه‌ها داخلش زندگی می‌کنیم.

انتهای پیام/ 161


منبع

درباره ی nasimerooyesh

مطلب پیشنهادی

مردم نقش‌آفرین حماسه دفاع مقدس بودند

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، اولین شب ویژه برنامه «پلاک هشت» که به منظور نقد …

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ