به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، «عزیزالله شاملو حسنی»، بیستم اسفند ۱۳۳۸ در روستای حسین آباد شاملو از توابع شهرستان ملایر متولد شد. پدرش احمد و مادرش اشرف نام داشت. تا دوم متوسطه درس خواند و به عنوان گروهبان دوم ژاندارمری در جبهه حضور یافت و در سیزدهم فروردین ۱۳۶۱ در «عینخوش» به شهادت رسید.
متنی که در ادامه میخوانید روایتی است از روزهای جهاد و ایثار این رزمنده سالهای دفاع مقدس که در کتاب «جامانده» به نگارش درآمده است.
همراه با فرمانده قبضه توپهای ۱۰۶
وسط پادگان در حال حرکت بودم که راننده مرا صدا زد و گفت: حاج آقا صفرزاده این جا چه میکنید؟
دیدم عزیزالله شاملو حسنی است، گفتم دنبال شما میگشتم.
گفت: بیا بالا و من هم از خدا خواسته سوار شدم.
او فرمانده قبضه توپهای ۱۰۶ لشکر بود. قبضه توپهای ۱۰۶ برای سرعت عمل در جابجایی روی جیپ نصب میشد. برادرشاملو برای سرکشی به قبضهها حرکت کرد، وقتی به یکی از قبضه توپهای ۱۰۶ رسیدیم دیدم دو گلوله بیشتر ندارد، گفتم دو گلوله برایشان کم نیست؟
او گفت: هرچه گلوله بخواهند در اختیارشان هست.
گفتم کجا؟
گفت: هر چند تا لازم باشد زیر هر پل در جاده قرار دارد و برمیدارند.
از ذکاوت و زیرکی ایشان خبر داشتم و این جا به چشم دیدم، چرا که گلوله توپهای ۱۰۶ را در خودروی جیپ نگهداری نمیکرد تا از خطر انفجار در امان باشند، در کنار خودروی جیپ نگهداری نمیکرد تا سرعت عمل برای جابجایی را از دست ندهند، در انبار و زاغه نمیگذاشت تا در مواقع نیاز نیروها زمان را از دست ندهند، گلوله توپهای ۱۰۶ را در زیر پلهای جاده، جاسازی کرده بود، آن هم پلهایی که ارتفاع آن کمتر از یک متر بود تا از دید رهگذر احتمالی در امان باشد و همه اینها حکایت از ذکاوت و لیاقت ایشان داشت.
روز دوم عملیات بود، روی کوههای پشت سر، چند نقطه سیاهی دیده میشد، به برادر شاملو گفتم: اینها عراقی نیستند؟
گفت: بعید میدونم.
گفتم: این سیاهیها کم و زیاد میشوند، به نظرم نیرو هستند.
گفت: ما که اونجا نیرو نداریم.
گفتم: شاید عراقی باشند.
گفت: بریم ببینیم.
سوار ماشین شدیم و به سمت دشت حرکت کردیم، سه چهار کیلومتر که رفتیم دیدیم بله، این سیاهیها عراقی هستند، شاید بیش از پانصد نفر بودند. دیدیم اگر با یک ماشین و دو عدد اسلحه برویم جلو خطرناک است، برگشتیم تا برای دفع خطر آنان فکری کنیم.
سمت شرق مسیر برگشت هم تانک و نفربر بود که میآمد. به آنها هم که نزدیک شدیم پرچم عراق نمایان شد. برادر شاملو سریع به حاج حسین، فرمانده لشکر، بیسیم زد و گفت: پشت سر گردان ابوشهاب، طرف جاده در سمت شرق به غرب، بیش از صد تانک و نفربر با پرچم عراق در دشت حرکت میکنند و روی کوههای عقب هم، نیروهای عراقی تجمع کردند و تا غافلگیر نشدیم باید فکری کنیم.
سریع هماهنگیهای لازم صورت گرفت، شهید ردانیپور به عنوان معاون لشکر مسئولیت درگیری با عراقیهای روی کوههای عقب را به عهده گرفت و برای دفع خطر تانکها و نفربرها در دشت پشت سر، تمام خمپارهها و توپها، دستور گرفتند که گرای خود را بر روی دشت تنظیم و شلیک کنند.
من هم کنار پل رودخانه رفتم با بکارگیری دو سه بسیجی که در آن حوالی بودند، دو قبضه خمپاره ۸۱ و ۱۲۰ عراقیها که آن را رها کرده بودند؛ بر روی دشت تنظیم و شروع به شلیک کردیم.
دشت را آتش و دود فرا گرفت. خود را به منطقه رساندم، دیدم عراقیها به سمت خط شان در حال فرار هستند، سریع جلوی یک ماشین را گرفتم و گفتم: بیسیم دارید؟ گفت: بله. دیگران مرا نمیشودناختند؛ سریع بیسیم را روی رمز شاملو تنظیم کردم و به او گفتم: نفرات تانکها و نفربرها در پشت نیروها، به سمت عراق در حال حرکتند، به نیروها خبر دهید تا غافل گیر نشوند و بشود عراقیها را اسیر کرد.
برادرشاملو از طریق مرکز پیام توحید، موضوع را به اطلاع فرمانده لشکر و فرمانده گردانهای مشرف بر دشت رساند. ساعتی نگذشت، دیدم هر چند بسیجی دهها عراقی را اسیر کرده و به سمت جاده عقب میآورند. روی جاده پر از اسیر شد. کامیون بود که با هماهنگی مرکز پیام، از راه میرسید و برای تخلیه اُسرا از منطقه آنها را سوار میکرد و یک اکیپ هم برای بردن تانک و نفربرهای سالم به مکان امن، به منطقه اعزام شد.
در ورودی پادگان عینخوش یک تپه بود که دو طرف آن سنگ چین و آسفالت شده بود، پس از سه شبانه روز عملیات، روی آسفالت و در کنار خودرو به استراحت پرداختیم، برادرشاملو از شدت بیخوابی و خستگی، بیهوش شد.
صدای بیسیم درآمد: کدام گیرندگان نزدیک پادگان عینخوش هستند؟
من سریع با اعلام کد، پاسخ دادم، مرکز پیام اعلام کرد تعدادی خودرو به سمت پادگان در حرکت است آمادگی داشته باشید که اگر عراقی هستند، غافل گیر نشوید.
در دل تاریکی شب به اطراف نگاه کردم دیدم، دو خودرو پارک است و جمع نفرات چهار پنج نفر بیشتر نمیشود و همه هم به جای خواب غش کردهاند، اسلحه خودم و اسلحه برادرشاملو را برداشتم و مسلح کردم و کنار ورودی پادگان موضع گرفتم. با خودم گفتم اگر عراقی بودند و از در پادگان رد شدند تایرهایشان را هدف قرار میدهم و اگر خواستند داخل شوند، باید صبر کنم تا پیاده شوند و بعد دست بکار شوم.
چند دقیقهای گذشت چند کامیون نزدیک شدند و در پادگان ایستادند، یکی از آنها که چفیه به دور گردن داشت به راننده بغل دستش گفت: اینجا که کسی نیست.
تا این جمله را شنیدم، فهمیدم عراقی نیستند، نزدیک رفتم و گفتم: چکار دارید؟
معلوم شد از سوی جهاد برای مأموریتی آمده بودند، اما حضور آنان هماهنگ نشده بود. کامیونها را کنار تپه هدایت کردم و گفتم: در خودروهای خود استراحت کنید تا مرکز با جهاد هماهنگی کند و بلافاصله مرکز را در جریان گذاشتم. پس از چند دقیقه مرکز پیام داد که کامیونها یک جای اَمن پارک کنند تا صبح مسئولشان بیاید.
بعد از نماز صبح برادر شاملو گفت: سری به قبضهها بزنیم.
گفتم: شما بروید من تا روشن شدن تکلیف این کامیونها میمانم.
در همان حال دو خودرو؛ یکی آمبولانس و دیگری تانک آب، وارد پادگان شدند، همین که ایستادند از آنها سؤال کردم: برای مقصد خاصی آمدید؟ پاسخ دادند: ما را برای خط فرستادند.
دیدم خط بسیار گسترده است و اینها جای مشخصی ندارند که بروند گفتم: کنار کامیونها با فاصله پارک کنید. آرام آرام دو سه خوردروی آذوقه و تانکر آب آمدند و آنها را به همان شکل نگه داشتم تا این که برادر شاملو از راه رسید، به او گفتم: به فرماندهی و فرماندهان گردان خبر بده که ورودی پادگان هم آمبولانس، هم تانکر آب و هم ماشین آذوقه هست، هرکدام هر چه میخواهند خبر دهند. به مرکز هم بگو خودروهای کمکی را به ورودی پادگان هدایت کنند.
برادر شاملو هر دو را هماهنگ کرد و همین که خواست برود گفتم: برادر من بدون بیسیم چطور بفهمم کدام خط چه میخواهد؟ باید یکی از بیسیمها را به من بدهی و ایشان پذیرفت و بیسیم روی فرکانس مرکز را به من داد و رفت.
مکالمات را میشنیدم، هر قسمت از خط، به هر چه نیاز داشت و پیش ما بود، سریع برایشان میفرستادم و با کد برادر شاملو به مرکز اطلاع میدادم که همان مورد را به پادگان بفرستند.
ساعتی گذشت و آرام آرام کنار تپه به محل تجمع خوردروهای کمکی تبدیل شد که با فاصله به فرمان ایستاده بودند.
تا این که حاج حسین خرازی فرمانده لشکر در یکی از خطها که فشار دشمن روی آن زیاد بود؛ برادر شاملو را میبیند و با تعجب میپرسد: شما در پادگان به پشتیبانی مشغولی یا این جایی؟
ایشان قضیه را تعریف میکند که یکی از برادران روحانی با بیسیم من در پادگان مستقر است و این کارها را انجام میدهد.
فرمانده هم ضمن معرفی من به مرکز، سفارش میکند که با بنده همکاری داشته باشند. مرکز هم مسئولین پشتیبانیها را از ترابری گرفته تا آمبولانسها و تانکرهای آب و خودروهای آذوقه و مهمّات و دیگر وسیلهها برای گسیل موارد به پادگان توجیه کرد و مسیر برای کمک رسانی به خطوط جبهه بسیار کوتاه شد چرا که تا آن موقع به دلیل نا مشخص بودن مکان استقرار، خودروهای کمکی و امدادی باید مسیر طولانی را طی میکردند تا به خطوط جبهه برسند و در بعضی از مواقع، وقتی میرسیدند، دیگر دیر شده بود. امّا با راه اندازی آن محل، مسیر به کمتر از یک دهم رسید و همه برای انجام مأموریت، به موقع به مقصد میرسیدند.
یادم است وقتی آمبولانسی را درخواست میکردند تصورشان این بود آمبولانس تا برسد بیش از نیم ساعت طول میکشد و وقتی چند دقیقهای به خط میرسید تعجب میکردند. این مطلب را چند راننده آمبولانس که برمیگشتند گفتند.
نزدیکهای غروب هم حاج حسین از مرکز برای درست کردن آتش در خواست چند تایر بزرگ کرد و من سریع به راننده یکی از وانت بارها که ماشینش خالی بود گفتم در سطح پادگان بگرد و تایر بزرگ پیدا کن و ایشان با دو نفر دیگر حرکت کردند و بعد از ده دقیقه چند تایر بزرگ آوردند، موقعیت حاج حسین را به او نشان دادم تا به سمت او برود، امّا گفت: راه را بلد نیستم.
سریع سوار خودروی او شدم و حرکت کردیم، وقتی به حاج حسین رسیدیم، ایشان تعجب کرد و گفت: من تازه درخواست کردم و شما چگونه با این سرعت آوردید؟
گفتم: ما تا درخواست شما را شنیدیم تایرهای داخل پادگان را جمع کردیم و آوردیم.
ایشان با این که از فعالیت پشتیبانی خبر داشت باز هم تعجب کرده بود. به همین ترتیب کنارِ تپه به مرکز پشتیبانی خطوط تبدیل شد و روز بعد یکی و دو نفر به عنوان فرمانده قرارگاه پشتیبانی از ستاد لشکر آمدند و آنجا مستقر شدند و محل را به آنها تحویل دادم و برای فعالیت دیگری، با برادر شاملو همراه شدم.
این برای من یک اصل بود که وقتی به لطف خدا، مقدمات کاری فراهم میشود و دیگران برای ادامه آن میآمدند؛ کار را واگذار میکردم و از این که میتوانستم برای فعالیت بعدی، میدان قبلی را ترک کنم، خداوند را شکر میکردم.
منبع: جامانده (تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس به روایت حسن صفرزاده تهرانی)
انتهای پیام/ 161
منبع